جنگ هیبرید شناختی، میدان تازه منازعه برسر دهن واراده ملت ها ( محمد حسین محمد دوست )

 

تحولات پرشتاب نظام بین‌الملل در دهه‌های اخیر، نشان می‌دهد که منازعات میان دولت‌ها دیگر صرفاً در میدان نبرد کلاسیک و با ابزارهای سخت نظامی تعریف نمی‌شود. امروز با گونه‌ای متفاوت از جنگ مواجه‌ایم؛ جنگی که در آن، مرز میان صلح و خصومت، امنیت و تهدید، واقعیت و روایت، به‌طرزی فزاینده درهم‌تنیده شده است. این پدیده را می‌توان «جنگ هیبرید شناختی» نامید؛ جنگی مرکب، چندلایه و پیچیده که هدف اصلی آن نه تصرف سرزمین، بلکه تصرف ذهن‌ها، سلب اعتماد عمومی و تغییر رفتار جمعی است.

 

در این الگوی نوین از تقابل، قدرت‌های متخاصم می‌کوشند با بهره‌گیری هم‌زمان از ابزارهای نظامی، سایبری، رسانه‌ای، اقتصادی، اطلاعاتی و روانی، اراده سیاسی و انسجام اجتماعی یک کشور را فرسوده سازند. در چنین وضعیتی، حمله لزوماً با عبور از مرزهای جغرافیایی آغاز نمی‌شود؛ بلکه ممکن است از طریق یک خبر جعلی، یک عملیات روانی حساب‌شده، یک حمله سایبری به زیرساخت‌های حیاتی یا حتی القای ناامیدی و بی‌اعتمادی در افکار عمومی شکل گیرد. از همین رو، جنگ هیبرید شناختی را باید جنگی دانست که میدان اصلی آن، «ادراک» است.

 

تفاوت بنیادین این نوع جنگ با جنگ‌های سنتی در آن است که دشمن در پی نابودی فوری نیست، بلکه به‌دنبال فرسایش تدریجی سرمایه‌های راهبردی کشور است: اعتماد عمومی، انسجام ملی، مشروعیت نهادی و توان تصمیم‌سازی. در این چارچوب، روایت‌سازی به اندازه تسلیحات نظامی اهمیت می‌یابد و شاید در بسیاری موارد، حتی از آن نیز مؤثرتر باشد. زیرا آنچه افکار عمومی را شکل می‌دهد، صرفاً رخدادها نیستند؛ بلکه تفسیر رخدادها، بازنمایی رسانه‌ای آن‌ها و میزان اعتبار منابع خبری است.

 

در جهان امروز، شبکه‌های اجتماعی و بسترهای دیجیتال، سرعت و دامنه انتشار اطلاعات را به‌گونه‌ای بی‌سابقه افزایش داده‌اند. این تحول، ضمن آنکه فرصت‌هایی تازه برای ارتباط و آگاهی فراهم آورده، بستر مناسبی نیز برای عملیات شناختی دشمنان مهیا کرده است. اکنون یک تصویر دستکاری‌شده، یک کلیپ تقطیع‌شده یا یک تحلیل جهت‌دار می‌تواند در زمانی کوتاه، تردید، خشم، ناامنی و شکاف اجتماعی ایجاد کند. در چنین شرایطی، ذهن جامعه به صحنه اصلی نبرد تبدیل می‌شود و حقیقت، نخستین قربانی این جنگ خاموش است.

 

مقابله با جنگ هیبرید شناختی، صرفاً با رویکردهای امنیتی و دفاعی کلاسیک ممکن نیست. این تهدید، پاسخی چندبعدی می‌طلبد: از یک‌سو، ارتقای سواد رسانه‌ای و شناختی جامعه ضروری است تا شهروندان بتوانند میان خبر، تحلیل، شایعه و عملیات روانی تمایز قائل شوند؛ و از سوی دیگر، نظام حکمرانی باید با شفافیت، سرعت در اطلاع‌رسانی، انسجام در تصمیم‌گیری و تقویت اعتماد عمومی، میدان را به روایت‌های مخرب واگذار نکند. در این میان، حفظ سرمایه اجتماعی و تقویت پیوند میان مردم و نهادهای رسمی، نقشی تعیین‌کننده دارد.

 

به‌طور کلی، جنگ هیبرید شناختی نشان می‌دهد که قدرت در عصر جدید، صرفاً در انباشت سلاح و تجهیزات نظامی خلاصه نمی‌شود، بلکه در توانایی شکل‌دادن به ذهنیت‌ها، مدیریت روایت‌ها و هدایت ادراک‌ها معنا می‌یابد. از این منظر، کشوری که در برابر هجمه‌های شناختی آسیب‌پذیر باشد، حتی بدون ورود به جنگ تمام‌عیار، ممکن است در سطحی عمیق‌تر دچار فرسایش امنیتی و سیاسی شود.

 

اینک بیش از هر زمان دیگر، ضرورت دارد که این واقعیت به‌عنوان یک اولویت راهبردی درک شود: نبرد آینده، نبرد بر سر ذهن و اراده ملت‌هاست؛ و ملتی که حقیقت را بهتر بشناسد، روایت خود را هوشمندانه‌تر بازگو کند و اعتماد درونی‌اش را حفظ نماید، در این میدان پیچیده، دست بالا را خواهد داشت.