برگرد( غلامرضا تدینی راد)

 

لحظه‌ای که با هم روبرو شدیم هاج و واج مانده بود، نمی‌دانست سلام کند یا پا به فرار بگذارد.

 

بار کج منزل نمی‌رسد و آدمی که خودش را زرنگ فرض کند یک پایش توی چاله است.

 

شاید بگویند از حساب و کتاب زندگی سر در نمی‌آورم ، اما من رسم رفاقت را جا آوردم و هنوز هم برای نان و نمکی که خورده‌ایم احترام قائل هستم.

 

با تمام بدی‌هایی که به من کرده،دلم برایش تنگ شده بود. البته این را هم بگویم گاهی فکرم بدجور درگیر می‌شد و می‌گفتم اگر پیدایش کنم… .

 

من و خانواده‌ام برای مسافرت مشهد آمده‌ایم،امروز خیلی اتفاقی با او روبرو شدم ، یقه‌اش را گرفتم.

 

ولی الان می‌گویم من گذشتم و شکایتی ندارم.

 

خدا بیامرزد پدرش دق کرد و مرد، می‌گوید زنش طلاق گرفته و آواره شده ، از قیافه زرد و زار و تابلوش هم معلوم است چه بلایی سر خودش آورده است.

 

با هم دوست بودیم،همدیگر را داداش صدا می‌زدیم،من … .

 

مرد لاغر اندام با ظاهر ژولیده حرف مرد جوان را قطع کرد و گفت:

 

اجازه بدهید از اینجای قصه من حرف بزنم. دوستم راست می‌گوید،برایم برادری کرده است.

می‌خواستم زن بگیرم سنگ تمام گذاشت. کاروباری نداشتم. دستم را گرفت و گفت با هم شریک می‌شویم تا همیشه داداش بمانیم.

 

در یک حساب و کتاب کاری سرش کلاه گذاشتم. بدجور زمین خورد.

 

زن و بچه ام را برداشتم و شبانه فرار کردم و چند سالی در شهری دور زندگی بودم.

 

با پولی که به جیب زده بودم می‌خواستم زندگی برای خودم بسازم ، غافل از آن بودم پول حرام خیر و برکت ندارد.

 

همسرم سر یک مسئله اخلاقی ،خیانت کرد و با سرافکندگی طلاقش دادم،

بچه‌ام خانه پدر همسرم رفت و دیگر از او خبری ندارم.

 

از آن به بعد روز به روز اوضاع زندگی ام بی ‌ریخت‌تر شد.

 

بعد از جابجایی‌های مختلف آخر سر اینجا آمدم. ازدواج نافرجامی با زنی داشتم که او و خانواده‌اش مرا به دام تریاک انداختند.

 

امروز هیچی ندارم و سر نقطه اول رسیدم ، دوستم را بعد از این همه سال دیدم. خدا کمکش کرده و می‌گوید زندگی خوبی دارد..

 

از خجالت نمی‌توانم سرم را بالا بیاورم.

گرمای دستش روی شانه‌ام به من امید زندگی داد.

خم شدم دستش را ببوسم. شانه هایم را محکم گرفت و صورتم رو بوسید ، با صدای مهربانش گفت: داداش،به شهر خودمان برگرد.

 

می‌خواهد کمکم کند اعتیادم را کنار بگذارم. می‌گوید هنوز هم دیر نشده ، برگرد.

 

خدا می‌داند چقدر برای دست ها‌ و نگاه مهربانش دلم تنگ شده بود.

 

من لیاقت ندارم رفیق صدایش کنم.

اما هنوز با تمام وجود داداش صدایش می‌کنم ،چون هیچ کسی ندارم و او برادر واقعی ام است.

 

یک لحظه سرم را بالا آوردم، نگاهش هنوز هم با من مهربانی می کند.

 

دلم می‌خواهد سر مزار پدرم بروم و بگویم من اشتباه کردم، مرا ببخش و برایم دعا کن.

دلم می‌خواهد دست مادرم را ببوسم و بگویم مرا ببخش… .

 

صدای هق هق گریه مرد جوان سکوت فضای اتاق را شکست .